تايم اوت |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
یک نگاه ساده...
به یاد یه رفیق قدیمی:شعريست در در دلم،
شعري كه لفظ نيست، هوس نيست، ناله نيست،
شعري كه مي گدازد و مي سوزدم مدام،
شعري كه كينه است و خروش است و انتقام،
شعري كه آشنا ننمايد به هيچ گوش،
شعري كه بستگي نپذيرد به هيچ نام،
شعريست در دلم،
شعري كه دوست دارم و نتوانمش سرود،
مي خواهمش سرود و نمي خواهمش سرود،
شعري كه چون نگاه نگنجد به قالبي،
شعري كه چون سكوت، فرو مانده بر لبي،
شعري كه شوق زندگي و بيم مردن است،
شعري كه نعره است و نهيب است و شيون است،
شعري كه چون غرور بلند است و سركش است،
شعري كه آتش است!
شعريست در دلم،
شعري كه دوست دارم و نتوانمش سرود،
شعري از آنچه هست،
شعري از آنچه بود.
| لینک | دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦ - مهران |
خزعبلات شبانگاهی
یادش به خیر اون قدیما. اون موقعی رو میگم که یه جایی مینوشتم. حالا دیگه چند سالی از اون موقع گذشته. دامینش از دستم رفته. قالبش هم به هم ریخته! نسبت به اون موقع خیلی چیزا عوض شده. ولی هنوزم گاهی هوس میکنم یه سری به نوشتههای چهار پنج سال پیش اونجا بزنم.نسبت به اون موقعها خیلی چیزا عوض شده. گنده شدم. (نمیگم بزرگ، چون نمیدونم بزرگ هم شدم یا نه) ازدواج کردم. حسابی رفتم سر کار و تجربه کردم. درس خوندم و ... . یه چیزی اما هنوز عوض نشده: سندرم کار زیاد و کرم وبلاگنویسی!
تو این مدت خیلی چیزا عوض شده. حالا نمیدونم این چیزایی که عوض شده به چی بر میگردن؟ به گذشت زمان؟ به بالا رفتن سن؟ به اوضاع و احوال این دوره و زمونه؟ به ازدواج؟ به mba؟ یا ... ؟ واریانس کافی برای Factor Analysis ندارم!
یادش به خیر... جوون بودم و دلم قد یه گنجیشک بود. به ابری دلگیر میشدم و به بارونی دلخوش! دلم برای اون موقعها تنگ شده. نمیگم اون موقع بهتر بود، یا الان بهتره. همه چیز تغییر کرده. گاهی دلم میخواد برگردم به اون موقع و گاهی خدا رو شکر میکنم که از اون وضعیت گذشتم. گاهی احساس میکنم چقدر حقیرتر بودم و گاهی احساس میکنم چقدر حقیرترم!
الان ولی یه چیزی رو میدونم. اینکه نه روز دیگه iBT و ده روز دیگه GMAT دارم، هنوز هیچی نخوندم، و الان ساعت یک نصف شبه! فردا صبح ساعت نه هم یه جلسه دارم. سو لت می گو!
| لینک | دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦ - مهران |
یادآوری قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاریها و بدشانسیهاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار میکرد. در یکی از سختترین آزمایشهای پروژه یک تکنسین خنگ تمام سیمها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: «اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا میکنه» و این اولین قانون مورفی بود. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعدا قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند.
حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن:
اگر در توده یا کپهای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.
هیچ کاری آن طور که به نظر میرسد ساده نیست.
وقتی در ترافیک گیر کردهای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه میافتد.
هر کاری بیش از آنچه فکرش را میکنی دو برابر آنچه باید وقت میبرد. مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت میگیرد.
هر چیزی که بتواند خراب شود خراب میشود آن هم در بدترین زمان ممکن.
اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمقها بسازی احمق باهوشتری پیدا میشود و کارت را خراب میکند.
در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.
وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و... همیشه دیرتر از موعد حرکت میکنند مگر آن که شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفتهاند.
اگر به نظر میرسد همه چیزها خوب پیش میروند حتما چیزی را از قلم انداختهای.
احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد.
هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کردهای ناچار میشوی اول کار دیگری را انجام دهی.
اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکانهای غیرقابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) میافتند.
مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد میکند البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید.
هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه میشود.
80٪ امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بودهای.
وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور میکنی مهمترینشان ناخواناترینشان است.
قوانین اتوبوسی مورفی:
اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر میآید.
اگر زود برسی اتوبوس دیر میآید. اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است.
اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.
هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال اینکه درست راهنماییات کند کمتر خواهد شد.
مدت زیادی منتظر اتوبوس میمانی و خبری نیست پس سیگاری روشن میکنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس میرسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس میرسد.)
اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر میآید.
قوانین كامپیوتری مورفی:
دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود.
اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیدهای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت میرسد.
قوانین عاشقانهی مورفی:
همه خوبها تصاحب شده اند، اگر تصاحب نشده باشند حتما دلیلی دارد.
هر چه شخص مذکور بهتر و مناسبتر باشد، فاصلهاش از تو بیشتر است.
شعور ضرب در زیبایی ضرب در در دسترس بودن مساوی عددی ثابت است. (که این عدد همیشه صفر است.)
میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها.
چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب میکند همانهاییاند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت.
فلسفه مورفی «لبخند بزن... فردا روز بدتریه!»
| لینک | شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦ - مهران |
پیامبری و درختی و شهیدی
پیامبری و درختی و جوانی در جوار هم بودند. پیامبر نامش آشنا بود، درخت نامش سرو و جوان نامی نداشت، او شهیدی گمنام بود.پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد. سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت، (بیآنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو میخواهم، شفایش را.
و به شتاب، آبی روی سنگ شهید پاشید، (بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را. و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر درخت بست، (بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود، رفت. او میدانست که فرصت چقدر اندک است. پیرزن در جستجوی استجابت دعا میدوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را مینگریستند.
درخت به پیامبر گفت: چقدر بیقرار بود! دعایی کن، ای پیامبر، پسرش را و شفایش را. و پیامبر به شهید گفت: چقدر عاشق بود! دعایی کن، ای شهید، پسرش را و شفایش را. و هر سه به خدا گفتند: چقدر مادر بود! اجابتی کن، ای خدا، دعایمان را و پسرش را و شفایش را.
فردای آن روز پیکر پیرزنی را بر روی دست میبردند، مردم؛ با گامهایی شمرده، بیهیچ شتابی.
و آن سوتر، پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز میکرد؛ سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست و پسر اما نمیدانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است و نمیدانست که چرا سنگ شهید خیس است و نمیدانست این جای پنچ انگشتِ کیست که بر مزار پیامبر مانده است.
پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر و شهید برایش چه کردهاند.
پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود.
«عرفان نظرآهاری»
| لینک | دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - مهران |
